خیلی ها اومدن توی زندگیمو رفتن ؛ همشون فکر کردن که خیلی خوبو بیشتر از همه منو می شناسن ؛ اما نفهمیدن من هنوز نتونستم خودمو بشناسم ... بخاطر طرز لباس پوشیدنم طرز صحبت کردن طرز نگاه کردنم طرز بیان احساساتم در کل طرز زندگی کردنم هرکی هر فکری خواست راجبم کرد ؛ خوب یا بد مهم نیست ؛ مهم اینه که با خودم حرف نزد که از حرفاش مطمئن شه . خوب شدم از خوبیم سو استفاده کردن ؛ بد شدم خدا گفت میبرمت جهنم ؛ عاشق شدم دلم شکست ؛ تنها شدم دیونم کرد . آخر نتونستم 1 راه درست پیدا کنم . . . نه شادم نه آروم نه عاشق ؛ شادی رو آدمهای کینه ای ازم گرفتن ؛ آرامشم رو دشمنی های بی دلیل خراب کردن و عاشقی رو حس شک و تردید و خستگی پر کرد دلم گرفته از این روزها ‘ دلم گرفته از تمام روزها و شبهای این خاطره شدنها از این روزها و آدم هاش متنفرم وقتی همه می یان و می رن و هیچ کس به خاطره ها دل نمی بنده پس من هم حرفی ندارم!منم یه خاطره میشم مثل همه ی خاطره های فراموش شده در یادی که برباد رفت...میونه این همه کوچه که به هم پیوسته،کوچه ی قدیمیه ما کوچه ی بن بسته...در آخر نترس از هجوم حضورم؛چیزی جز تنهایی با من نیست