از این به بعد ﺭﻓﺘــﺎﺭﻡ ﺭﻭ ﺑـﺎ ﺷُﻌــﻮﺭ ﻃﺮﻓــﻢ ﺳــﺖ ﻣﯽ ﮐﻨــﻢ....!!!
✘ ثآبت ✘
════════════════════════════════════
از این به بعد ﺭﻓﺘــﺎﺭﻡ ﺭﻭ ﺑـﺎ ﺷُﻌــﻮﺭ ﻃﺮﻓــﻢ ﺳــﺖ ﻣﯽ ﮐﻨــﻢ....!!!
✘ ثآبت ✘
════════════════════════════════════
ســالــها بــعــد
من در کنار يک مرد زندگي ميکنم ،
مردي که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب ميشه،
مردي که شايد من زنِ روياهاش باشم اما ،
اون هيچ وقت مرد روياهاي من نميشه چون ،
رويايي ترين کسي که ميخواستم تو بودي ...
جسمم کنار اون ميخوابه اما ،
افکارم در کنار تو .
ســـالهـــا بعــد
بي هوا وقتي يادت ميوفتم ،
... فقط به اين فکر ميکنم که خوشبختي يا نه!؟ ....
شايد اسم تورو گداشتم روي پسرم ،
سالها بعد ،
من زنيم که از عذاب وجدان داره ميميره ،
زني که به تو فکر ميکنه اما ، کنار يک مرد ديگست ،
زني که به دوست داشتن هاي مرد ديگه پاسخ ميده اما ،
نه از ته دل ...
ســالـــهــا بـــعــد
وقتي همه خوابن ،
ميرم تو آشپزخونه و يه سيگار روشن ميکنم ،
تو اون نور کم سوي چراغ خواب به تو فکر ميکنم ...
از سيگارم کام هاي عميق ميگيرم ،
و به اين فکر ميکنم که زندگيم چجوري ميشد اگه تو همسرم بودي ؟
در حالي که دارم تو فکرت غرق ميشم ، سيگارم رو به اتمامه ،
و من ،
با عذاب و با دلي پر از غم ،
بايد برم کنار مردي بخوابم که هميشه ارزو ميکنم تو جاي اون بودي ...
سالها بعد اين موقع ،
تو کنار کسي هستي که دوستش داري اما ،
من کنار كسيم که ،
فقط باهاش هم خونم ...
ســالــهــا بعــد
زنيم با موهاي سفيد و چهره اي خسته ...
زني که خيلي ها ميشناسنش اما ،
اون با هيچکس جز ياد تو آشنا نيست...
زور هـــیــــچ اشـــــکــــی
بــــــه تـــــــــقـــــدیـــر نــــمـــیـــرســـــه...!
خاطرات خیلی عجیب هستند
گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم
و گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم...!
سلامتی اونایی که انقدر خستن
که نه میتونن خیانت کنن
و نه حوصله دارن دوباره عاشق بشن...
غصههایمان را
شمردیم و به خواب رفتیم
باید هم کابوس میدیدیم...!
هر صبح ما مردگان متحرک
با صورتكهای خندان و خنجرهایی فرورفته در پشت
ادای زندگان خوشبخت را درمیاوریم
و پشت ویترین مغازه ها
حراج مرگ با طعم و رنگهای متنوع را تماشا میکنیم
عشق سالهاست كفن پوسانده
بوی باران در خاطر مرده ی کسی تاب نمیخورد
و آنقدر زمین با درختان مصنوعی براقش
به آسمان بیلاخ داده كه خدا پشیمان
خودش را به قعر جهنم تبعید كرده
که شاید لحظه ای بی کابوس بخوابد
زنـבگے زیباسـتـ
بــﮧ زیبایے چشمهاے پـُـفـ ڪرבه از گریــﮧ هاے شبانــﮧ...
بــﮧ زیبایے بغــض نَفَس گیـر روزانــﮧ....
بــﮧ زیبایے قلبــِ تڪـﮧ تڪـﮧ شُده اَز
شڪستنهاے بیشمـآر....
بــﮧ زیبایے نفسے ڪــﮧ از تَنگے بالـا نمیایــَב...
بــﮧ زیبایے تمام شُـבטּ تـבریجے مـטּ....
آرے
زنـבگے زیباستـ ...
و زیباتر خواهـב شـُב . . .
از خودم " متنـــــفرم " !!
زیـــرا که در رگــــ هایم ، خــون پــدرم جریــان دارد . . . !!
ایــن بــود آن دنیـــایــــی کــه بــــرای آمــدنـــش
بـــه شکــمـ مــادرمـ لگــــد میـــزدمـ ؟؟؟؟؟
لعنــــتـ بــه مــن.....
ارزشــش را نداشــتـ .....
ببــخـــــشـ مــــــــــــادر....!!!!!

نسلـــــی هستیـــم کـــه در اوج جـــوانـــی مشــروب میخـوریـــم تــا انــــــرژی
داشتــه بــاشیـــم ،فـــرامـــوش کنیــــم!
خـــود ارضـــایـــی میکنیـــــم تا کمـــــی نــفـــس بکشیـــــم!
تـــرامــــادول میخــــوریـــم تــا بــه آرامـــش بـــرسیــــم ،
سیگــــار میکشـــیم تــا بغضمــــان را فــــرو بـبــریــم.
مــا در اوج جـــوانــــی پیــــر شـــــــده ایـــم.

خدایا دستم را نمیگیری؟
جوری زمین خوردم که از آن بالا نیز دیدنی است....
دلم کمی خواب میخواهد از جنس مرگ...
گلویم کمی نفس میخواهد از جنس خفگی...
قلبم استراحتی می خواهد از جنس ایستادگی...

گواه بی حوصلگی ما ؛
همین بس که اگر متنی بیش از سه خط باشد را نمی خوانیم !

تمام شهر را گرفته...
مردهای چشم چران
زنهای خائن
دخترهای شهوتی
و پسران شهوتی تر!
پس چه شد...؟!
چیدن یک سیب و این همه تقاص؟!
بیچاره آدم...بیچاره آدمیت...

دنـــــیـــــــا :
بازی هایت را سرم درآوردی
گرفتنی ها را گرفتی
دادنی ها را ندادی
حسرت ها را کاشتی
زخم ها را زدی
دیگر بس است چون چیزی نمانده ، بگذار بخوابم …
محتاج یک خواب بی بیدارم !
ایـــن روزهـــا از اعـــتــِمــاد کـَــردن مُــتـِـنـَـفــِرَم
بــِه دِلــَم اجــازه نـِــمیدَهـَـم دوبــاره کــار دَســتَم دَهـَـد
وَ شُــعارهــاے انــسانیـَــت را از هَــر کــَس میـــشـِـنَوَد او را بــاور کُـنـَد.. نـَـه
هـَــمه درســـت شـــبیه بــِـه هــَـم انــد...
فـَــقَط بَعــضـے ها بــِـهتـَر و بـــاوَر کـــَردَنـــے تــَر دروغ مـــے گــویــَند
از شراب
عشق را آموختم
از مادرم
راه رفتن را آموختم
در مدرسه
هیچ بودن را آموختم
از هیچ بودن
من بودن را آموختم

مــغرورانـــــــﮧ اشـڪــــ ریـخـتیــــم
چــﮧ مغرورانــــﮧ سڪوت ڪرבدیم...
چه مغرورانه التماس ڪرבیم
چه مغرورانــﮧ از هم گریختیم
غـــ ــــرور هدیه شیطاלּ بوב و عشـــــ ـــــق هــכیه خـכاوند
هــכیه شیطاלּ را به هم تقــכیم ڪرבیم
هــכیه خـכاوند را از هم پنهاלּ ڪرבیم

از ב رב های ڪــوچڪــ است
که انساלּ می نالـכ،
وقتے ضربـﮧ سهمگیـטּ باشـכ،لال میشوے...
فرבا و בیروز با هم בست به یڪی ڪرבنـــב ..
בیروز با خاطراتش مرا فریب בاב و ..
فرבا با و؏ــــבه هایش مرا خواب ڪرב
وقتی چشم گشوבم ........
امروز هم گذشتــﮧ بوב

گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت
که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد
که وقتی تو اوج تنهــــایـــی هســتی
با چشماش بهت بگه: هستم، تا تهش

